 |
|
| موضوع : ديوانگي | تاريخ : 03 December 2006 شماره : 4 |
| دشمن سیب آرزوی انسان ها مگس نا امیدیست **************************************************************************** *** پنجره تنها دريچه ايست که به حضورش ايمان دارم وباورش دارم وياد؛ تنها يادگارِروزگار کودکي من است آنچنان که خاطرات، مرا تا فراسوي کودکي مي برند آنچنان که برياد دارم خانه اي که مادر بزگ در آن جا گرفته بود؛تنها. گاهي مي توان شک کرد؛ به زندگي به زنده بودن يا بودن چون تکه سنگي بي ارزش گاه مي توان شک کرد, به حضور در اين دنيا وبه مرگ و به آرزوي پيرمردي که هرروز غروب رو به روي جاده مي نشيند تا غروب را نظاره گرباشد. آرزو عنصر کشف ناشدني ايست که مي توان آنرا در دل کودکي چند ساله تا پير چندين ساله پيدا کرد. آدمي موجودي غربت پذير نيست ؛دل او قسمت مي کند لحظه هايش را *********************** مرگ من جاي تو را باز کند درد من درد تو آغاز کند مي نويسم تا به روز آخرين خانه من دوستي جزمن نداشت ************************************* چشم انسان,کور ميکند, چشمِ دلش را؛چشمها را بايد شست جور ديگربايد ديد. ملامتِ دوست را باور ندارم، پشت ديوار، کسي مي گريد! غمِ امروز, قلب آدمي را در زندان زمان محزون و تنها بر بند ميکشد وباز مادري فارق از کلاغِِِِِِِِِ پاييزي, نان وپنير دست فرزندش مي دهد. سبز مي آيد بهار , رخت ها را ليک باد خزان رقص به پا مي آرد ما چون مترسک خيال ديگران مجبورم آن شوم که آنان مي خواهند و اگر, نه بگوييم بايد ناله ونفرين آنان را گوش فرا دَهيم آخر مگر نمي توان با نان وپنيري ساخت که اينان زندگي پر رونق مي خواهند مگر نمي توان عاشق بود و به زندگي عاشقانه نگاه کرد و اگر نتوان چنين بودن پس سخن تمامي عاشقان, شاعران و عا بدان پوچ و بي ارزش مي نمايد ********************************************** در زندگي هر کسي قدم هايش را رو به بلوق مي نهد ولي من مي خواهم رو به کودکي سفر کنم سفري که بَساطَش خيال و خاطره و اندکي ديوانِگيست؛ من کودکي ام راگم کرده ام وآن را در زلال چشمانِ کودکانِ کوچه جستوجو مي کنم؛ کودکاني که بي شک قدر نمي دانند کودکي شان را. سخن پيرمردان را بسيار شنيده ام؛ بيشتر حسرت مي خورند بر جواني شان که آنرا قدر ندانستيم و در باب نصيحت مرا درگوش زمزمه از پاسداري جواني مي کنند؛ ليک مرا جز در کودکي زندگي کردن آرزويي نيست؛ من دوست دارم در جواني ميان سالي وحتي پيري کودک باشم: ***************** کودکي محفل رازيست که در آن نتوان جز دل پاک دگر دل جا داد کودکان لوح سپيدند ،جانشينان خدا در ناي رَوانند ,نه در اين نا بِه کجا ************************************************ وچه لذتي خواهم برد آن دم که اقاقي بار دگر سخن مي گويد از رخ او و وصف مي کند او را و حَک مي شود در ذهن من جاي پاي خدا ودر آن دم که رقص دل خواهم کرد با بنفشه, ارغوان و سوسن؛ بي شک به تماشا خواهند آمد مردمان گم در آن سوي مرز کودکي و مزه خواهم کرد طعم خوش عشق را و افسوس مي خورم به حال مردم آن سوي کودکي کودکي را در آغوش خواهم گرفت در خداوند غرق خواهم شد و خدا را آنچنان نزديک حس خواهم کرد که گويي در او متواتر و معلق گشته ام درست مانند کودکي ام در آغوش مادر؛ آواز هايش مرا, ياد آوازِ فرشته ها مي انداز ؛ درآنجا نه سرما يست و نه ترسي. در آغوش فرشته بيدار مي شوم و انگار که ساليان درازي بر من گذشته باشد باز هوس خيال ميکنم (بعضي ها مي گويند ديوانگي بد است)ديوانه مي شوم دوست دارم پروازکنم کاش کبوتر بالهايش رابه من مي داد آن وقت پرواز ميکردم و پرواز را به کودکاني که مرا تماشا مي کنند هديه ميکردم؛ باز مي خواهم به آينده بروم مردم ميگويند گذشته و تمامي دار وندار آن را بايد بر باد فراموشي سپرد و بايد با هميشه به آينده نگريست امّا اين مَنم ؛نمي خواهم به حرفشان گوش دهم ؛مي خوا هم آزاد باشم نمي خواهم عروسک خيمه شب بازي آنها باشم من منم من انسان داراي اختيار و انتخاب هستم؛ ديوانه يا مجنون, نادان يا عالم, نمي دانم؛ اصلا من اين حروف کنار هم چيده شده را باور ندارم؛ چه بسيار ديوانگاني که صدها عاقل را درس عبرت آمو ختند و چه بسيار داناياني که مردم را به مصيبت, درد, رنج, اندوه, ظلم و ... گرفتار ساختند به عقيده من ديوانه به کسي آسيب نمي رساند چون ديوانه عاشق است عاشق افکار خويش, عا شق کبوتر زخمي عاشق پروانه, گل, درخت وخدا. آري من ديوانه ام اما مي خواهم به ديوانگي رنگي دهم که روزي مردم همه ديوانه شوند و به ديوانه بودن افتخار کنند؛ اصلا مي خواهم عقل, عشق ,نفرت, دوستي, خيال و...را در هم بياميزم و مردم را وا دارم به فراموشي غم هاشان؛ غمي که در دل پيرمرد روبروي خانه تا کودک يتيم همسايه وجود دارد و ميتوان آنرا در چشمهايشان خواند ************************************* بيا آره تُواَم بيا مي خوام اَزت ديونه بسازم؛ اول بگو ببينم غمو تو چشم بچه يتيم ديدي؟ تا حالا خودتو جاش گذاشتي؟ ببيني چه عالمي داره يه لحظه, ببينم توام مياي تو دنياي من آره مي دونم جوا بت آره ست پس بريم اول يه دشت سرسبز پُرِ درخت وگل آفتابگردون ويه درياچه نيلي دوم خود تو, مي خوام نفس بکشي, مي خوام ذهنتو خالي کني مي خوام به من فکر کني و به من ايمان داشته باشي سوم بايد نيّت کني تا با هم راه بيفتيم اگه آماده اي پس خودتو جمع کن عشق رو زمزمه کن, بال کبوترو قرض بگير زلال شو مث آب چشمه خدا رو حس کن, سبز شو, گل کن نگاه کن به زير پات اونجا يه درياچه نيلي هست پرنده هارو مي بيني اَبرارو حس مي کني پرتوي خورشيد از لاي اَبرا تو رو صِدا ميزَنه برو آره برو تو ميتوني تو حالا يه ديونه اي تو مي توني، برو، اونجا براي همه جا هست، برو تو ديگه زميني نيستي تو مث مني کودکي ديونه رازي که فقط بين منو تو مي مونه ******************************************************************************* ابوالفضل عابدي يه روز، ديونگي | | ارسال نظر ( 1 )! |
| موضوع : گريه | تاريخ : 03 December 2006 شماره : 3 |
| پُرم از دردگريه را دوست دارماما گريه نکرده ام تا به حالاحساسم، اشک، نمي شناسدچشمانم ، تنها يي را فرياد ميزنندو از غم عالم نخوا هند گريستاشکِ آدمي مرواريديستمرواريدي که در صدف چشم ودر درياي عميق دل جاي داردوبا سوزشي از دردِ، دل شکستگي، فَوَران خوا هد کرداما مدت هاست کهصدفِ چشمان من مرواريدي به من ارزاني نکرده اندحس گريه کردن را در دشتِ محزونِ ياد از ياد برده امغم در روانم روانست وروانم، روانة کُويِ يارآنجا که مي توانش عشق خانه ي عالم ناميد(کوي يار) ودر منظرة بودنش،مي تواني دلخوش شوي به وجودتبه اينکه هستي و هنوز نفس مي کشيهواي غم آلودِ عالمم؛ نَفَس کشيدن هر لحظه، دشوار ترعالمي خالي از زندگي ورنگعالمي سياه وسپيد و سرد و تاريکبخت من؛مرا به اين سرنوشت راه داد وبر من از عاقبت، هيچ نگفتسالهاست که بر درختانِ اين عالم برگي نروييده استو طعم تُرنج و سيب و انارهاي باغ از خاطرم رفتهو سالهاست که قناري بر گلدسته هاي بلند خانة دوست، نغمه سر ندادهسرنوشت؛واژه تلخ افکارم؛واژاي که هنوز برايم ناشناخته است و واژه بخت،سکوت و آرزوآرزوهايم ،تکراري ترينِ افکارم؛آنقدر آرزوهايم را در خيالم واقعيت يافته و حقيقي ديده ام که نميدانم آرزويم برآورده شده يا باز خيالَست و خيالآسمان اين ديار ديريست که جز گريه کردن بر بخت بد منکار ديگري نمي کند وبر فراق يارم سياهپوش گشته استسالهاست که پرتوي نور خورشيد بر من و عالمِ محصورِ من، نتابيده وبه خاطر نمي آورم ،حرارت طلايي رنگش راخاکِ اينجا بوي نفرين مي دهد؛نفرين آدمياني چون من؛ آدمياني که در اين فَرطة نابودي آرزوي وجود داشتندولي من عاقبت خودرا آزادي مي دانم آزادي با نابودي با مرگ مرگِ جسمِ سراسر درد و اندوهمي دانم که روزي از اين پوستينِ چرکينِ درد و اسارت جدا خواهم شدوتا فرا سوي ا ميد ها وآرزوهايم پرواز خواهم کردو آن روزهر لحظه نزديک تر است از لحظه پيش ابوالفضل عابدي:عالم غم زده وجود | | ارسال نظر ( 4 )! |
| موضوع : کودکانه هاي شب | تاريخ : 06 October 2006 شماره : 2 |
| آن دم که روزگار، گمگشته کوهسار ،خورشيد را به آغوشش پيوند مي دهد آغاز تولد من است تولدي سراسر تکرار وپر از دوباره ها که بر زبان مردم عالم مي چرخد که باز شب شده آري من شبم شب تاريکم نور من از ستاره ايست که در آن سوي عالم برايم اميد ساتر مي کند گاهي ماه بر مهفل غم آلود به مهماني مي آيد و چشمانم را روشني مي بخشد کودکان عالم مي ترسند زمن ز تاريکي من آنها را در خواب تنها مي توانم نظاره کنم و بر آنها خوابهايي خوش هديه کنم و آنها را در روياي خود قوطه ور سازم مرا مظهر ظلم بدي بخت بدو... مي دانند ولي نه من چنين نيستم من روز بي خورشيدم من روز با ستاره ام من آفرينده صبح زيبايم من بيدار کننده جغد پيرم من روشني بخش پنجره ام در نور يک شمع من آفريننده خلوت آدميم آن دم که از کرده خود پشيمانست من آفرينده شبنمم که صبح دم بر دامن گل بوسه خواهد زد و بر آن روانه ميشود من شبم پر از صدا پر از سکوت پر از صداي جير جيرکهاي غمگين که باديدن من سفره دل باز مي کنند وتا صبح ناله سر ميدهند از بخت بد شان. من شبم پر از انتظار انتظار کودک انتظار مادري وانتظار عاشقانه پرم از گريه گرِيه به حال کودک يتيم کودکي که گرسنه مي خوابد پرم از گريه براي عاشقي که من سنگ صبور او يم عاشقي که از دوري معشوق، عالمي دارد، سياه تر از عالم من پرم از گريه گريه به حال کسي که اشکي براي گريه کردن ندارد و از فراق يار دلتنگست وغمگين خفاش مرا بر هم مي زند آن دم که در وجودم به پرواز در مي آيد نمي دانم چقدر از سهم عمرم باقي مانده اما گويي مردم زمزمه نيمه شب سر ميدهند وقصد خواب دارند آري زمان مرگَُِ شعله شمع پشت پنجره است مرگ با نسيمي که از حنجره بيرون مي آيد و گاه زندگي ميبخشد بر دلدار من کاغذ سياه رنگي هستم که گاه با لکه سپيد ماه قدري روشن مي شوم وگاه لکه هاي بسياري از ستاره ها چون مشق شب کودکان بر من پديدار مي گردد وشها بي به نا گاه آن را خط مي زند ونمره مردود روزگار قلم مي زند آدمي با ديدن شهاب در دل خود کندوکاو ميکند آرزوهايش را مي ِِِِيابدو بر زبان مي راند آرزوي ديدن يار آرزوي سعادت آرزوي .... اما مرا آرزويي در دل نيست آدمياني اندک با من بيدار مي مانند و مر اتا صبح شدن ياري مي دهند آدمياني که خلوتي به چنگ مي آرند با زلال آب در ميآآميزند و روح با صيغل توبه به درگاه معبود پاک مي سازند آدمي؛ واژ ه نا شناخته عمرم مگر در روز چه گنا هي مرتکب مي شود که اينچنين در تاري و خلوت من معبود مي خواند وقلب مرا پاره پاره مي سازد خوب مي دانم روز نماد روشنيست اين را آدمي بر من ياد دادست پس چرا در ظلمت من آدمي پاک مي شود ودر روشني روز غرق گناه حال آيا من تا رم يا روز آيا آدمي مرا روز بايد بخواند يا روز را شب زمان نوبتم را تمام شده مي خواند اين را از حضور قاصدک ها مي فهمم قاصدک هايي که بي شک خبري مي آرند زدلتنگي دوست شبنم ها بر رخصار برگ هاي سبز پديدار مي گردند خروس نغمه طلوع صبح سر ميدهد وآن مادر عاشق و آن کودک سحر خيز همه را مي بينم که از پشت پنجره به نظاره رفتنم نشسته اند و منتظر طلوع اند آري زمان رفتن است پس بدرود آد ميان پاک گشته در تاري شب بدرود کودک يتيم بدرود عاشق بدرود تا غروبي ديگر ابوالفضل عابدي
| | ارسال نظر ( 0 )! |
| موضوع : مرگ زرد | تاريخ : 06 October 2006 شماره : 1 |
|
من ،تنها،بين زمين وآسمان دشمنم ، باد خانه ام آسمان تعلقم به خاک؛گرچه از آن دَُِِورم در خاطرم ديدگانم، جز از بالا به عالم ننگريست من معلقم ،راز مرا که ميداند جز شبنم سحر خيز دوست من سيبِّّيست که من شاهد تولدش بودم و تا ديروز او رادر کنار خود حس مي کردم اما کلاغِ روزگار مرا تنهاکرد لحظه اي که شاهد نابوديش بودم، هرگز از خاطرم نمي رود چگونه دست مرموز روزگار مرا تنها و سياهپوش کرد ومن اين بالا ،نزديک تر از بقيه به خدايم اما تنهايم و هرگاه تنهايي ام را بر ياد مي آورم ،روزگار وبخت بدم را نفرين مي گويم زندگي براي من جز منظره تکراري عمرم ، هديه اي ديگر برايم نداشت آنقدر به آن خيره شده ام که اگر موري از آن دانه اي بردارد من اين تغيير را خواهم فهميد من تنهايم و منتظر مرگ که جغد پير، زمانش را پاييز مي خواند ميگويد همه شما زرد ميشويدو نارنجي و آن دم مرگتان نزديک است من مرگ را حس مي کنم و زمانش رانزديک اين را از سوزش باد که بر تنم مي خورد ميفهمم اِين را از رنگ رنگ، شدن يارانم اين را از جفاي روزگار شايد مرا مرگ تولدي دوباره باشد همانگونه که قبل از من هم ديگران بر اين شاخه زاده شده اند ديگر منظره روبرويم را فقط مور تغير نمي دهد آنجا غم غوطه ور است پاييز ؛صداي قدمهايش را مي توان در بيشه حس کرد او منجي من است؛ از اين تکرار عمر ؛او مرا نجات مي دهد از اين رقص اجباري ؛او مرا نجات ميدهد از آفت روزگارم از بي وفايي يا رانم ؛ و مرا به وصال دوستم خواهد رساند و به وصال خدايم ترسي در وجودم نيست از نابودي از مرگ از زير پاي عابران، رفتن همچون دوستانم من لحظه ها را مدتهاست که مي شمارم واز رفتنشان خوشحالم وخوشحالم از نزديک شدن لحظه وصال دو ست دارم تعلق به شاخه را زود تر کم کنم و رها در آسمان به پرواز درآِِيم ورقصي از خود برآرم تا ديگران مرا در منظره خود شناور بينند امروز غروب راديدم مانند روز هاي ديگر عمرم اما امروز زِيباتر بود آسمان زرنگاري شده بود زرد بود ونارنجي مانند اين پايين، پاي درخت امروز باورم شد مرگم را نزديک تر امروز مرگ(غروب) خورشيد را زِيباتر از هميشه ديدم وشايد ديگر تولد دوباره اش را در منظره تکراري عمرم نبينم امشب ستاره ها مرا خبر ميدهند چشمک هايشان پرنور تر از هميشه ا ست ميدانم وجودشان براي دلخوشي من است مي خواهند پرده سياه شب را هر طور شده برايم روشن کنند اما بعد از ماه کسي ديگر نتوانست اِين کار را انجام دهد پرده شب ؛همِيشه برايم آمدنش خوشحال کننده بود چون منظره روبرويم را تغيير ميداد آنرا سياه ميکرد اما مهتاب آن را برايم آبي ميکرد همرنگ دوستي من و سيب اما نه امشب اثري از مهتاب نيست انگار او هم طاقت ديدن مرگ مرا ندارد مثل سيب گوشه آسمان تاريک,از کنار ستاره دوستم سيب، شهابي عبور کرد اما من آرزويي جز ديدن سيب بر لب نراندم نوري در آسمان هست اماهمان هم کور سوي اميد من است نور بساطش را گسترده ميسازد انگار زمان رفتن است وجودم را نوري سبز رنگ فرا مي گيرد نسيم مرا در آغوش مي گيرد و مرا رها مي سازد من رها ِيم من رهايم رقص کنان از شاخه دور مي شوم وبه دوستانم نزديک ؛بدون باد با نسيم دست در دست هم فرود مي رويم وچه فرود پر فرازيست مرگ
| | ارسال نظر ( 4 )! |
|
|
|
|